|
همیشه می گفتم خدا رو قبول دارم ولی هیچ وقت نفهمیدم چی می گفتم.
شنیده بودم معجزه؛ ولی هیچ وقت لمس نکرده بودم.
شاید خدا این بار می خواست چشمهامو باز کنم و جور دیگری به این دنیا نگاه کنم. نگاهی فقط از سر تشکر.
از نوزاد یک کیلو و دویست و پنجاه گرمی که تا یک هفته پرستارها نمی گفتند زنده می مونه یا نه تا امروز که دو ماه گذشته و دو کیلو و نیم شده ؛ باورم شده که من هیچ کاری نتونستم بکنم و فقط لطف خدا بود که منو زنده نگه داشت و توی این مدت به من جرات و قدرت نگهداری این نوزاد را به من داد.
حالا موندم با چه رویی و با چه زبانی ازش ممون باشم. هر ثانیه ی این بچه رو مدیون اون خدایی هستم که فقط به زبون می گفتم قبولش دارم ولی اون باز هم با مهربانی اش، یکی دیگر از بنده هاشو شرمنده لطف بیکرانش کرد.


|