نیکوسکازانتزاکیس (نویسنده زوربای یونانی ) تعریف میکند که در کودکی ، پیلهی کرمابریشمی را روی درختی مییابد ، درست زمانی که پروانه خود را آماده میکند تا ازپیله خارج بشود ، کمی منتظر میماند اما سر انجام - چون خروج پروانه طول میکشد - تصمیم میگیرد به این فرایند شتاب ببخشد .با حرارتدهاناش پیله را گرم میکند ، تا اینکه پروانه خروج خود را آغاز میکند . امابالهایش هنوز بستهاند و کمی بعد ، میمیرد.کازانتزاکیسمیگوید : بلوغی صبورانه با یاری خورشید لازم بود ، اما من انتظار کشیدننمیدانستم.آن جنازهی کوچکتا به امروز ، یکی از سنگینترین بارها بر رویوجدانم بوده.اما همان جنازهباعث شد بفهمم فقط یک گناه کبیرهی حقیقی وجود دارد : فشار آوردن بر قوانین بزرگکیهان.بردباری لازماست ، نیز انتظار زمان موعود را کشیدن ، و با اعتماد راهی را دنبال کردن که خداوندبرای زندگی ما برگزیده است.
یکشنبه 30 تیر1387 توسط فاطمه پاکزاد |
گل آفتابگردان رو به نور می چرخد و آدمی رو به خدا.ما همه آفتابگردانیم. اگر آفتابگردان به خاک خیره شود و به تیرگی، دیگر آفتابگردان نیست. آفتابگردان، کاشف معدن صبح است و با سیاهی نسبت ندارد. اینها را گل آفتابگردان به من گفت و من تماشایش کردم که خورشید کوچکی بود در زمین و هر گلبرگش شعله ای بود و دایره ای داغ در دلش می سوخت. آفتابگردان به من گفت : وقتی دهقان بذر آفتابگردان را می کارد، مطمئن است که او خورشید را پیدا خواهد کرد. آفتابگردان هیچوقت چیزی را با خورشید اشتباه نمی گیرد؛ اما انسان همه چیز را به خدا اشتباه می گیرد. آفتابگردان راهش را بلد است و کارش را می داند. او جز دوست داشتن آفتاب و فهمیدن خورشید کاری ندارد. او همه ی زندگیش را وقف نور می کند. در نور به دنیا می آید، در نور می میرد. نور می خورد و نور می زاید. دلخوشی آفتابگردان تنها آفتاب است. آفتابگردان با آفتاب آمیخته است و انسان با خدا. بودن آفتاب، آفُتابگردان می میرد. بدون خدا، انسان.
آفتابگردان گفت: روزی که آفتابگردان به آفتاب بپیوندد دیگر آفتابگردان نخواهد ماند و روزی که تو به خدا برسی دیگر «تویی» نمی ماند و گفت : من فاصله هایم را با نور پر می کنم، تو فاصله را چگونه پر می کنی؟ آفتابگردان این را گفت و خاموش شد. گفت و گوی من و آفتابگردان ناتمام ماند زیرا که او در آفتاب غرق شده بود. جلو رفتم، بوییدمش، بوی خورشید می داد. تب داشت و عاشق بود. خداحافظی کردم. داشتم می رفتم که نسیمی رد شد و گفت : نام آفتابگردان همه را به یاد آفتاب می اندازد. نام انسان آیا کسی را به یاد خدا خواهد انداخت؟ آن وقت بود که شرمنده از خدا رو به آفتاب گریستم.