|

از سال 76 به بعد ، از دي ماه مي ترسم.
نمي دونم اين ماه چي داره كه اينقدر عجيبه. هم برام خيلي شيرين بوده و هم خيلي تلخ.
دي ماه سال 76 فاميل و نزديكترين دوستم (بنفشه پاكزاد) رو از دست دادم. اونهم در يك سانحه تصادف. پسري 20 ساله بدون داشتن گواهينامه پشت ماشين پدرش از سمت راست در حال سبقت بود كه بنفشه در حال پياده شدن از سرويس مدرسه با اون برخورد مي كنه و ... .
عجب سالي بود. هنوز داغدار بنفشه بودم و مشغول امتحانات پايان ترم پيش دانشگاهي كه خبر فوت پويه ساعت 11:45 شب بيش از پيش داغونم كرد.
دي ماه 77 صميمي ترين دوست و همكلاسي ام (پويه افشين) رو از دست دادم . پدرش براي اتمام دوره قضاوت به رشت منتقل شده بود و به ناچار پويه و خواهرش نيز بايد همراه مادر و پدر راهي رشت مي شدند. اما در راه با كاميوني كه راننده اش براي يك لحظه به خواب رفته بود تصادف و تنها يادگار آن خانواده ، خواهر كوچك پويه (پريسا) با كلي شكستگي زنده ماند.
دي ماه 78 دوستم فريبا به دليل مشكلات خانوادگي و ازدواج ناموفق اش از ايران رفت. دختر عاشق پيشه اي بود و به دليل قلب صاف و پاكش دچار مشكلاتي شد. همكلاسي دوران راهنمايي ام بود. صبح ها با هم از خونه حركت و به مدرسه مي رفتيم. چه روزهاي بامزه اي بود.
دي ماه 81 به دليل برخي از مسايل و عليرغم ميل باطني ام ، بعد از 4 سال، مجبور ترك ساز (ستار) شدم.
نكته بسيار خوب زندگيم، در چهارم دي ماه 82 اتفاق افتاد. من و علي با هم ازدواج كرديم!! پنج ديماه متوجه شدم استاد عزيز آقاي بسطامي در زلزله بم فوت شدند.
دي ماه 86 بعد از 4 سال آرامش زمستاني، فوت مهران قاسمي باز آرامش دي ماه را برآشفت .
هر سال دي ماه كه ميشه منتظر خبرهاي عجيبم. ديگه يه جورهايي از دي ماه مي ترسم.
با اينكه دي ماه گذشته اما هنوز در حال و هواي ديماه بسر مي برم و حالا نيز فوت آقاي احمد بورقاني!
|