تبليغاتX
همنفس
صبوري مي كنم تا تمامي كلمات عاقل شوند، صبوري مي كنم تا ترنم نام تو در ترانه كامل شود
 

به كجا چنين شتابان

گون از نسيم پرسيد

 

به سوي دشت مهرباني

شايد به دنبال طعم زيباي وصالم

 

به دنبال نسيمي عاشق

شايد به دنبال همدمي از جنس بارانم

 

جستجوگر عنصري از جنس عشق

به دنبال معرفت وجودم

 

در پي يافتن  گوهر وجودي خويش

در دل صحرا و بيابان  شدم سرگردان

 

عاقبت آواره ترين باد جهان گشتم و افسوس

چنان كه گويي دشنام پست آفرينش شدم

 

نمي دانم كه كيستم يا كه چيستم؟

براي يافتن سرشت و ذات وجودي خويش

 

ملتمسانه بر هر دري كوفتم

شايد همين است كه چنين سرگردانم

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 خرداد1390ساعت   توسط فاطمه پاکزاد | 
 

 

چو کس بازبان دلم آشنا نیست همان بهتر از شکوه خاموش باشم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 اردیبهشت1390ساعت   توسط فاطمه پاکزاد | 
 

وقتی تخم مرغ به وسیله یک نیرو از خارج میشکند، یک زندگی به پایان میرسد.

وقتی تخم مرغ به وسیله یک نیروئی از داخل میشکند، یک زندگی آغاز میشود.

 تغییرات بزرگ همیشه از داخل انسان آغاز میشود.

 

سال نو مبارك

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 اسفند1389ساعت   توسط فاطمه پاکزاد | 

 

 

جائی در پشت ذهنت به خاطر بسپار ، که اثر انگشت خداوند بر همه چیز هست!

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 اسفند1389ساعت   توسط فاطمه پاکزاد | 
 

لغت نامه نادیا

دستلر بولو  = دلستر هلو

انگولشت  =  انگشتر

گوجه ملنگی  = گوجه فرنگی

نونوشه من  = نوعی ابراز علاقه خیلی شدید در حد "خیلی دوستت دارم"

عمه باطی = عمه فاطمه

عمه نینب = عمه زینب

دارا  = منظور هم سارا و هم زهرا

موتین  = پوتین

تلفن = الو

چه کار می کنی؟ ها؟ (با لهجه افغانی خوانده شود) = چی کار میکنی؟

فعلا بماند تا بقیه اش یادم بیاید

اینا رو می نویسم تا روزی که بزرگ شد خودش بخونه و حسابی بخنده  عاشقشم این فسقلی رو

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 بهمن1389ساعت   توسط فاطمه پاکزاد | 
برف اومده ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه

دیشب توی این برف علی تنها اومد خونه. خیلی عذاب وجدان گرفتم که نرفتم دنبالش ولی نادیا هم خسته بود و اگه میبردمش بیرون حتما وسط راه حوصله اش سر میرفت.

 مدارس تعطیل شدند. خب مهد کودک نادیا هم تعطیله و نادیا مهمون مامانیشه !!

خدا به دااااااااااااااد خونه و زندگی و اتاق عمه ها و مامانی برسه

هر وقت برف میاد من و علی یه جورایی با هم دعوامون میشه (البته آلودگی هوا هم از امسال اضافه شده) و خب طفلک همسر مهربان تقریبا در همه موارد دیوارش کوتاه تر از همه میشه و مجبوره نادیا رو  نگه داره

امروز هم از اون روزا بود. علی مجبور شد رادیو رو صبح کنسل کنه و نادیا رو  ببره پیش مامانیش. خدا مامان اعظم رو برای ما نگه داره. الحق که هم صبوره و مهربون. وقتی مامانم اینجا نیست احساس تنهایی نمی کنم چون واقعا مثل مادر خودم میمونه و خیلی دوستش دارم  

عمه ها هم که نگووووووووو. عمه نینب که همیشه دستاش پر از اسباب بازیه برای نادیا که البته بابایی داره در این زمینه سبقت میگیره و حسابی نادیا رو لوس می کنند.  

الان که اینجا نشستم و مثلا دارم کار می کنم (که هیچ مشتری عاقلی توی این برف نمیاد شرکت) خیالم راحته که نادیا داره بهش خوش میگذره

الان  هم برف قشنگه و هم زندگی  (البته اینو باید از علی بابای مهربون هم پرسید)

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 دی1389ساعت   توسط فاطمه پاکزاد | 
 

 

هر كس از ابتداي تولد نامي دارد اما بايد بياموزد كه زندگي خويش را با واژه اي

 

نام گذاري كند كه براي معنا بخشيدن به آن انتخاب كرده است !

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 آذر1389ساعت   توسط فاطمه پاکزاد | 
 

واقعيت ها هميشه هستند بايد آنها را ديد

 اگر چشم هايمان را ببنديم، واقعيت ها از بين نمي روند

اگر با چشم بسته حركت كنيم، ممكن است به ديواري سخت برخورد كنيم و كلمه مون بشكند !!! 

 .

 .

كاش ميشد اينو تو سر بعضي ها فرو كرد  

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 آذر1389ساعت   توسط فاطمه پاکزاد | 
 

از اینکه می بینم خوبی

.

.

.

.

  .  .  .  .  خیلی خوبم  

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 آذر1389ساعت   توسط فاطمه پاکزاد | 
 

نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند

مثل آسمانی که امشب می بارد

و اینک باران

بر لبه پنجره احساسم می نشیند

و چشمانم را نوازش می دهد

تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم ...

+ نوشته شده در  شنبه 8 آبان1389ساعت   توسط فاطمه پاکزاد |