تبليغاتX
همنفس
یک نفس با ما نشستی خانه بوی گل گرفت
 

بابا نان نداد چون پول ندارد

كوكب خانم ديگر حوصله مهمان ندارد

كبري تصميم گرفته دماغشو عمل كند

حسنك گاوش را فروخته آمده شهر

رستم و سهراب اسب هايشان را فروخته و با موتور كيف قاپي مي كنند.

 

اين است ايران ما!

 

واقعا عجب دنيايي شده !!

|+| نوشته شده توسط فاطمه پاکزاد در  |
 بهشت و جهنم

مرد روحاني با خداوند مکالمه اي داشت: خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلي هستند؟
خداوند آن مرد روحاني را به سمت دو در هدايت کرد و يکي از آنها را باز کرد؛ مرد نگاهي به داخل انداخت. درست در وسط اتاق يک ميز گرد بزرگ وجود داشت که روي آن يک ظرف خورش بود؛ و آنقدر بوي خوبي داشت که دهانش آب افتاد!

 افرادي که دور ميز نشسته بودند بسيار لاغر مردني و مريض حال بودند. به نظر قحطي زده مي آمدند. آنها در دست خود قاشق هايي با دسته بسيار بلند داشتند که اين دسته ها به بالاي بازوهايشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتي مي توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُر کنند. اما از آن جايي که اين دسته ها از بازوهايشان بلند تر بود، نمي توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.مرد روحاني با ديدن صحنه بدبختي و عذاب آنها غمگين شد. خداوند گفت: تو جهنم را ديدي!

آنها به سمت اتاق بعدي رفتند و خدا در را باز کرد. آنجا هم دقيقا مثل اتاق قبلي بود. يک ميز گرد با يک ظرف خورش روي آن، که دهان مرد را آب انداخت!

ا فراد دور ميز، مثل جاي قبل همان قاشق هاي دسته بلند را داشتند، ولي به اندازه کافي قوي و تپل بوده، مي گفتند و مي خنديدند .مرد روحاني گفت: نمي فهمم! خداوند جواب داد: ساده است! فقط احتياج به يک مهارت دارد! مي بيني؟ اينها ياد گرفته اند که به همديگر غذا بدهند، در حالي که آدم هاي طمع کار تنها به خودشان فکر مي کنند!

 

 

|+| نوشته شده توسط فاطمه پاکزاد در  |
 قورباغه

روزی از روزها گروهی از قورباغه های کوچیک تصمیم گرفتند که با هم مسابقه بگذارند.

هدف مسابقه رسیدن به نوک یک برج خیلی بلند بود.جمعیت زیادی برای دیدن مسابقه و تشویق قورباغه ها جمع شده بودند.

مسابقه شروع شد.

راستش, کسی توی جمعیت باور نداشت که قورباغه های به این کوچیکی بتوانند به نوک برج برسند.

جمله هاي زير مدام از دور و بر به گوش مي رسيد:

"اوه,عجب کار مشکلی، اونها هیچ وقت به نوک برج نمی رسند."

يا

"هیچ شانسی برای موفقیتشون نیست.برج خیلی بلنده."

قورباغه های کوچیک یکی یکی شروع به افتادن کردند.

جمعیت هنوز ادامه می داد,"خیلی مشکله ! هیچ کس موفق نمی شه !

و تعداد بیشتری از قورباغه ها خسته می شدند و از ادامه دادن منصرف مي شدند. ولی فقط یکی به رفتن ادامه داد بالا, بالا و باز هم بالاتر....

این یکی نمی خواست منصرف بشه! بالاخره بقیه ازادامه دادن مسير به سوي  بالا رفتن منصرف شدند.به جز اون قورباغه کوچولو که بعد از تلاش زیاد تنها کسی بود که به نوک رسید!

بقیه  قورباغه ها مشتاقانه می خواستند بدانند او چگونه این کا ر رو انجام داده؟

اونا ازش پرسیدند که چطور قدرت رسیدن به نوک برج و موفق شدن رو پیدا کرده؟

و مشخص شد که...   برنده ی مسابقه کر بوده!!!

 

جملات منفي و مايوس كننده ديگران باعث مي شود كه ما زيباترين روياها و آرزوهايمان را از دست بدهيم. قدرت كلمات آنقدر زياد است كه بر روي اعمال ما تاثير مي گذارد.

پس بهتره كه ماه هم در زندگي وقتي هدفي را دنبال مي كنيم كر بشيم ! !

 

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط فاطمه پاکزاد در  |
 
 

يارب !

این چه چشمه اي است محبت؛ که  قطره اي نوشيدم و دريا گريستم!  

                

 

|+| نوشته شده توسط فاطمه پاکزاد در  |
 ذبح شرعي تمساح در ايران
 

 

امروز مطالبي را در مجله دنياي شنا و ورزش هاي آبي خواندم كه نقل آن خالي از لطف نيست.

در اين مجليه عنوان شده : به دنبال پرورش تمساح در استان هاي سيستان و بلوچستان، اردبيل و تهران ، پس از بررسي هاي كارشناسان فقهي ، براي نخستين بار ، ذبح شرعي اين آبزي به تاييد رسيده است.

سلطاني يكي از مسئولان سازمان دامپزشكي كشور در اين زمينه از صدور سه پروانه پرورش كروکوديل در استان گلستان خبر داد و گفت كه پرورش اين ابزي نه تنها موجب اشتغال زايي است بلكه گوشت و پوست آن نيز در بخش هاي صنعتي و صدور آن سودآوري زيادي را به همراه خواهد داشت.

نمي دونم هنوز به دیدن گوشت شترمرغ و كوسه عادت نكردم  حالا از اين به بعد بايد توي فروشگاه ها گوشت تمساح هم ببينم.

|+| نوشته شده توسط فاطمه پاکزاد در  |
 سال نو مبارک

يكي از همكاران شركتم همه 13 روز سال نو را در شركت گذراند. البته ناگفته نماند او مجرد است.

 روز 13 روز شيفتم بود كه با اكراه به سر كار رفتم. ازش پرسيدم تو حتي سال تحويل هم اينجا بودي ؟ گفت: بله.

ازش پرسيدم :  خانواده ات چيزي نگفتند؟ اعتراضي، قهري ، چيزي؟

گفت: نه. به آنها گفتم تا جايي كه بتوانم مي خواهم پول جمع كنم. چيزي كه الان خانواده هاي دخترها برايشان مهم است پول است نه خود شخص! من هم دارم پول جمع مي كنم تا بعدا بتوانم يه تو دهني به خانواده همسر آينده ام بزنم! آخه مي دوني من تو اين دو هفته ، هفتصد هزار تومان كاسب شدم كه با حقوقم ميشه يك و نيم ميليون تومان.

گفتم مگه نامزد داري يا كسي رو مي خواهي؟ گفت : نه

پيش خودم گفتم: اي ول . ما  فقط چهار سال و نيمه  كه عروسي كرده ايم از اين خبرها نبود حالا ببين چه خبر شده !

خيلي جالبه امروز اتفاقي ، يكي از دوستان ايميلي برايم فرستاد كه ترجمه اش خالي از لطف نيست. ياد ديروز و حرفهاي همكارم افتادم.  

 

 

با پول مي تواني ساعت بخري اما زمان را نمي تواني بخري.

با پول مي تواني تختخواب بخري اما خواب را نمي تواني بخري.

با پول مي تواني كتاب بخري اما دانش و آگاهي را نمي تواني بخري.

با پول مي تواني به پزشك مراجعه كني  اما سلامتي را نمي تواني بخري.

با پول مي تواني پست و مقام را بخري اما احترام را نمي تواني بخري.

با پول مي تواني خون بخري اما زندگي را نمي تواني بخري.

با پول مي تواني لذت جنسي را بخري اما عشق را نمي تواني بخري.

|+| نوشته شده توسط فاطمه پاکزاد در  |
 خانه تکانی

 

 

 

 

 

از بس اين چند روزه مشغول خونه تكاني بودم  همه چيز يادم رفته بود. از روز چهارشنبه تا پايان جمعه شب دل و جيگر خونه رو ريختم بهم!! و عجب مصيبتيه تميز كردن يه خونه فسقلي !! امسال بخاطر مشكلات دستم نمي تونستم خودم ديوارها رو بشورم و مجبور بودم كمك بگيرم.

مجبور شدم بابت دو نفر كه با هزار جوز ناز اومدند و يكي فقط ديوارهاي پذيرايي و اون يكي فقط ديوار آشپزخانه را تميز كرد ، چهل هزار تومان بدهم. پذيرايي و ناهار و آژانس را هم اضافه كنيد.

وقتي براي كسب اطلاعات با موسسه تماس گرفتم اعلام كردند قيمت هاي شب عيد متفاوت است و اگر نتوانستند در همان 8 ساعت كار را تمام كنند به ازاي هر ساعت 3500 تومان اضافه كاري تعلق مي گيرد. " اگر هم راضي نيستيد كارگر نگيريد" !  خدا رو شكر اين دو نفر بعد از گذشت شش ساعت و نيم اعلام كردند همه كارها تمام شده است! واقعا احمقانه است.

وقتي رفتند تازه جمع و جورهاي ما شروع شد.  به علي گفتم بيا ما هم شب هاي عيد بريم خونه مردم تميز كنيم و شش ساعته چهل هزار تومان با ناهار و آژانس كاسب بشيم!! تازه كلي نازمون رو مي خرن!! واقعا چه افتضاحی شده.

كاش يه فرشته مثل كارتون ها پيدا بشه و با چوب جادوئي همه خونه رو تميز كنه!! اونوقت سر فرصت مي تونيم به همه كارهاي ديگه مون برسيم و هيچ بهانه اي نداريم كه روز تعطيلي تو خونه نشستيم و مشغول تميز كردن خانه هستيم !!

 

|+| نوشته شده توسط فاطمه پاکزاد در  |
 بنزین آزاد لیتری 700 تومان

 

بر اساس اظهار نظرها، نرخ فروش بنزین مازاد بر سهمیه بندی لیتری 500 تا 700 تومان خواهد بود.
با توجه به لزوم سهمیه بندی بنزین، دولت سال گذشته برای واردات بنزین، اجازه خرید 5/2 میلیارد دلاری را اخذ کرد اما اواسط سال با 5/3 میلیارد دلار دیگر برای خرید بنزین مورد نیاز کشور مواجه شد.
هنوز خيلي از كارت سوخت ها به دليل تغيير آدرس ها به دست صاحبان خودرو نرسيده و از طرفي مي شنويم كه در كرج مسافركش ها بجاي مسافربري، سهميه بنزينشونو ليتري 500 تومان مي فروشتند. عجب دلالي جالبي.

من هم تصميم دارم عيد برم كنار جاده سهميه بنزينمو ليتري 700 تومان بفروشم حالشو ببرم!!!!

 

 

 

|+| نوشته شده توسط فاطمه پاکزاد در  |
 امروز روز ولنتاینه !

 

 

|+| نوشته شده توسط فاطمه پاکزاد در  |
 ديماه، ماه ترس
 

 

 

  

از سال 76 به بعد ، از دي ماه مي ترسم.

نمي دونم اين ماه چي داره كه اينقدر عجيبه. هم برام خيلي شيرين بوده و هم خيلي تلخ.

دي ماه سال 76 فاميل و نزديكترين دوستم (بنفشه پاكزاد) رو از دست دادم. اونهم در يك سانحه تصادف. پسري 20 ساله بدون داشتن گواهينامه پشت ماشين پدرش از سمت راست در حال سبقت بود كه بنفشه در حال پياده شدن از سرويس مدرسه با اون برخورد مي كنه و ... .

عجب سالي بود. هنوز داغدار بنفشه بودم و مشغول امتحانات پايان ترم پيش دانشگاهي كه خبر فوت پويه ساعت 11:45 شب بيش از پيش داغونم كرد.

 دي ماه 77 صميمي ترين دوست و همكلاسي ام (پويه افشين) رو از دست دادم . پدرش براي اتمام دوره قضاوت به رشت منتقل شده بود و به ناچار پويه و خواهرش نيز بايد همراه مادر و پدر راهي رشت مي شدند. اما در راه با كاميوني كه راننده اش براي يك لحظه به خواب رفته بود تصادف و تنها يادگار آن خانواده ، خواهر كوچك پويه (پريسا) با كلي شكستگي زنده ماند.

دي ماه 78 دوستم فريبا به دليل مشكلات خانوادگي و ازدواج ناموفق اش از ايران رفت.  دختر عاشق پيشه اي بود و به دليل قلب صاف و پاكش دچار مشكلاتي شد. همكلاسي دوران راهنمايي ام بود. صبح ها با هم از خونه حركت و به مدرسه مي رفتيم. چه روزهاي بامزه اي بود.

دي ماه 81 به دليل برخي از مسايل و عليرغم ميل باطني ام ، بعد از 4 سال، مجبور ترك ساز (ستار) شدم.

نكته بسيار خوب زندگيم، در چهارم دي ماه 82 اتفاق افتاد. من و علي با هم ازدواج كرديم!! پنج ديماه متوجه شدم استاد عزيز آقاي بسطامي در زلزله بم فوت شدند.

دي ماه 86 بعد از 4 سال آرامش زمستاني، فوت مهران قاسمي باز آرامش دي ماه را برآشفت .

هر سال دي ماه كه ميشه منتظر خبرهاي عجيبم. ديگه يه جورهايي از دي ماه مي ترسم.

با اينكه دي ماه گذشته اما هنوز در حال و هواي ديماه بسر مي برم و حالا نيز فوت آقاي احمد بورقاني!

 

|+| نوشته شده توسط فاطمه پاکزاد در  |
 
 
بالا