|
امروز ساعت 4 صبح محمد رفت.
از موقع بستن چمدان هاش بغض داشتم.
موقع خداحافظي تا در خونه گريه كردم.
ديشب تا صبح درست نخوابيدم. اون داشت ميرفت ولي من شديدا استرس داشتم.
تمام بعدازظهر زينب تلاش كرد " عمو محمد " رو به ناديا ياد بده. خودمونو كشتيم تا بگه عمو محمد.
فقط مي گفت: عم 
رفتيم تو ماشين .
ناديا با صداي نه خيلي واضح، گفت : محمد ! 
دوری و دلتنگي جاي خود داره ولي ديدن موفقيتش به دلتنگيش مي ارزه. 
اميدوارم موفق باشه.  |