يكي از همكاران شركتم همه 13 روز سال نو را در شركت گذراند. البته ناگفته نماند او مجرد است.
روز 13 روز شيفتم بود كه با اكراه به سر كار رفتم. ازش پرسيدم تو حتي سال تحويل هم اينجا بودي ؟ گفت: بله.
ازش پرسيدم : خانواده ات چيزي نگفتند؟ اعتراضي، قهري ، چيزي؟
گفت: نه. به آنها گفتم تا جايي كه بتوانم مي خواهم پول جمع كنم. چيزي كه الان خانواده هاي دخترها برايشان مهم است پول است نه خود شخص! من هم دارم پول جمع مي كنم تا بعدا بتوانم يه تو دهني به خانواده همسر آينده ام بزنم! آخه مي دوني من تو اين دو هفته ، هفتصد هزار تومان كاسب شدم كه با حقوقم ميشه يك و نيم ميليون تومان.
گفتم مگه نامزد داري يا كسي رو مي خواهي؟ گفت : نه
پيش خودم گفتم: اي ول . ما فقط چهار سال و نيمه كه عروسي كرده ايم از اين خبرها نبود حالا ببين چه خبر شده !
خيلي جالبه امروز اتفاقي ، يكي از دوستان ايميلي برايم فرستاد كه ترجمه اش خالي از لطف نيست. ياد ديروز و حرفهاي همكارم افتادم.
با پول مي تواني ساعت بخري اما زمان را نمي تواني بخري.
با پول مي تواني تختخواب بخري اما خواب را نمي تواني بخري.
با پول مي تواني كتاب بخري اما دانش و آگاهي را نمي تواني بخري.
با پول مي تواني به پزشك مراجعه كني اما سلامتي را نمي تواني بخري.
با پول مي تواني پست و مقام را بخري اما احترام را نمي تواني بخري.
با پول مي تواني خون بخري اما زندگي را نمي تواني بخري.
با پول مي تواني لذت جنسي را بخري اما عشق را نمي تواني بخري.
|
+| نوشته شده توسط
فاطمه پاکزاد در
|