تبليغاتX
همنفس

 

 

 

 

 

 

فقط شلوارو داشته باش.



سه شنبه 3 آذر1388 |

 

پروردگارابه من بياموز دوست بدارم کساني راکه دوستم ندارند .


عشق بورزم به کساني که عاشقم نيستند.


بگريم براي کساني که هرگز غمم را نخوردند.


به من بياموز لبخند بزنم به کساني که هرگز تبسمي به صورتم ننواختند.


محبت کنم به کساني که محبتي درحقم نکردند



دوشنبه 2 آذر1388 |

همکارمان بر اثر آنفلوآنزا فوت کرد. بنده خدا تازه دو ماه بود که عروسی کرده بود.

چهارشنبه تماس گرفته بود که بیمارستانند و بر اثر سرماخوردگي دچار عفونت ریه شده اند.

دیشب ۲۲/۰۸/۸۸ فوت کردند و بیمارستان اعلام کرد علت فوت بر اثرا آنفلوآنزا نوع آ بوده است.

همه تو شوکند.

ياد  آقاي دكتر صابري افتادم (سال ۸۶) كه مي گفتند تا دو سال آينده نيمي از مردم ايران به آنفلوآنزا شديد مبتلا خواهند شد.

و  بدتر اینکه ۲روز پیش یکی دیگر از همکارانمان در بیمارستان بستری شد!! حالش اصلا خوب نیست و به سختی صحبت می کند.

بنده خدا امروز تلفنی می گفت:  "۲۴ ساعته که هیچ دکتر و پرستاری به دیدنم نیامده اند". مگه من جذام دارم؟؟

ضمنا دو ساختمان از بیمارستان مسیح دانش وری در دارآباد را برای مبتلایان به آنفلوآنزا تخلیه کرده اند و متخصصان ریه و تنفس در آنجا مستقر و در حال آماده باشند ولی نمی دانم چرا اطلاع رسانی نمی شود و سایر بیمارستانها نیز به درستی از بیماران مراقبت نمی کنند.

خدا بخیر کند.

 



شنبه 23 آبان1388 |

 

روي هر پله اي که ايستادي خدا يه پله بالاتره


نه برا اينکه بگه خداست و تو بنده بلکه دستت رو بگيره و تو رو بالا ببره



سه شنبه 19 آبان1388 |

میشه حدس زد در چه شرایطی دارم اسباب جمع می کنم!



یکشنبه 10 آبان1388 |

پنج شنبه یه اتفاق خیلی خوبی افتاد.

بله برون عمه باطی بود.

خیلی خوشحالم.

به یه چیز اعتقاد کامل دارم. آدم خوب همیشه آدم خوب رو پیدا میکنه.

عمه که خیلی خوبه.

امیدوارم برای همیشه خوشبخت و سلامت در کنار هم زندگی کنند.

 

 



شنبه 9 آبان1388 |

کاش اینقدر به مسایل شاخ و برگ ندهیم!        

 

 

 



سه شنبه 5 آبان1388 |

دیروز  رفتيم فرحزاد.

بعد از چند هفته كابوس و درگيري خريد خونه.

 .

 .

خيلي خوب بود. بهش احتياج داشتم.

 

                            چشم ها را بايد شست،          جور ديگر بايد ديد



جمعه 24 مهر1388 |

نماز خوند

روزه گرفت

ادعاي ايمان كرد

.

.

.

.

.

.

دست گذاشت رو قرآن ، دروغ گفت !



سه شنبه 21 مهر1388 |

امروز ساعت 4 صبح  محمد رفت.

از موقع بستن چمدان هاش بغض داشتم.

موقع خداحافظي تا در خونه گريه كردم.

ديشب تا صبح درست نخوابيدم. اون داشت ميرفت ولي من شديدا استرس داشتم.

 

تمام بعدازظهر زينب تلاش كرد " عمو محمد " رو به ناديا ياد بده. خودمونو كشتيم تا بگه عمو محمد.

فقط مي گفت: عم 

رفتيم تو ماشين .

ناديا با صداي نه خيلي واضح، گفت : محمد ! 

 

دوری و دلتنگي جاي خود داره ولي ديدن موفقيتش به دلتنگيش مي ارزه.

اميدوارم موفق باشه.



یکشنبه 19 مهر1388 |